تبليغاتX
هذیان های یک ذهن نیمه دیوانه ی بیدار
هذیان های یک ذهن نیمه دیوانه ی بیدار

خوشحالم که تو این برهه ی زمانی زندگی می کنم . خوشحالم که ایرانیم . خوشحالم از این که

هم وطن شمام . خوشحالم که این روزا یه احساس خوبی دارم.

 ما خیلی سختی کشیدیم .اما من فکر می کنم که قراره یه اتفاقایی بیفته.شما چطور؟

 

 

 

پ.ن : مرسی از دوستایی که تو این مدت حال منو پرسیدن.

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط من| |
ندا ، خواهرم ، تو نیستی دیگر ، چشمانت را بستند ، اما تو

 بیداری هنوز ، همان طور که ما هستیم.

سهراب ، برادرم ، تو رفتی ،رویاهایت را هم با خودت بردی. این ها

به رویاهایمان هم رحم نمی کنند برادر،همیشه باید مواظبشان باشیم،

نباید فراموششان کنیم ، اما مگر اصلا فراموش شدنی است آن لحظه

که چشمانت دیگر حرکت نمی کردند؟مگر میتوانیم فراموش کنیم

آسفالت خونی خیابان را؟ نه نمیتوانیم ، این روزها همه منتظر یک اتفاق

 خوبند ، اتفاقی که تو می خواستی بیافتد،این روزها انگار هیچکس تنها

 نیست ، همه یک درد داریم ، و این درد مشترک ما را به هم نزدیک

کرده است ، و ما درمانش می کنیم با هم.

  این روزها همه بیدارند و مردمی که بیدار شده اند را دیگر نمی توان 

خواب کرد .

 

    به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم

                       که بوی سبز ترین فصل سال می آید . . .

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط من| |
خیلی اتفاقی یادم افتاد ، این روزا همه چی به هم ریخته.

تولدت مبارک کانیاتا . تو یک ساله شدی.

این یک سال با تو بودن یه جورایی با خودم بودن بود.خوب بود.

 

الحاقیه: مایکل جکسون دیشب مرد.آهنگاش باحال بودن خداییش.آهنگه the earth شو من خیلی

دوست دارم با black or white اگه اسمشو درست گفته باشم.خلاصه دوست داشتم این خواننده رو.

 

نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط من|
 

           منم که به آهنگ عصیان می خوانم

 

            نمی خواهم از این پس برده باشم

 

              این زنجیرهای سیاه

  

               این بافه های دروغ را از هم می درم.

 

 

 بعدا نوشت:تو این نظر سنجی شرکت کنید و با انتخاب گزینه ی yes از گوگل بخواین که برای یک روز

لوگوی خودش رو برای حمایت از ایرانیان به سبز تغییر بده.

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط من| |
        بتهوون در باران

 

باران آرام می بارید ، خیلی آرام ،به آرامی قدم های تو وقتی به سمت دریا پیش میروی ، مجذوب

میشوی و قدم هایت آهسته اند.

باران آرام می بارید و او سمفونی شماره ی ۵ بتهوون گوش میداد و قطرات باران را از پنجره می دید.

باران آرام می بارید ، مثل وقتی که عشق را از دست میدهی وقتی به آن بی توجهی یا مثل وقتی که

متنفر میشوی ، نفرت آرام آرام اتفاق می افتد.

وقتی که باران آرام می بارید سمفونی شماره ی ۵ بتهوون گوش می داد ، و فکر می کرد به بتهوون 

که شنواییش را آرام آرام از دست میداد.

تلفن زنگ می خورد اما او گوشی را برنداشت چون او گم شده بود جایی در خیابان های وین در قرن ۱۸

وقتی که بتهوون سمفونی شماره ی پنجش را می ساخت و باران آرام می بارید.

 

پ.ن۱:یه جور ادای احترام بود به بتهوون.

پ.ن۲:یه جورایی سمفونی شماره ی ۵ رو با عذاب وجدان گوش میدم.

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط من| |
 

-عزیزم برگرد ، دوست دارم.

نمی دونم چرا یه حسی بهم میگه میتونم دوباره بهت اعتماد کنم!

-جدی؟

آره ، میدونی چه حسیه؟

ـچه حسیه؟

خرییت!

نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط من| |
 

۱.نمیدونم اون تصویر منه یا من تصویر اونم!

 

۲.از جلوی آینه کنار میام.

 

۳.شاید همه ی ما فقط یه تصویریم ،یه تصویر از اونی که توی آینه س و هر موقع که اون میخواد خودشو تو

آینه ببینه ما میریم جلوی آینه.

 

پ.ن:چه دنیای مسخره  و احمقانه ای ساختیم ما تصویرا!

نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط من| |
   

           دیروز با من بودی،

                                       امروز با یکی دیگه ای،

                                                                      و فردا با هزاران نفر دیگه خواهی بود.

 

تو یه دروغ بزرگ بودی ، اون قدر بزرگ که تمام زندگیمو در بر گرفت و باورش کردم ، فکر کردم واقعیه...

 

پ.ن۱:تا کی میخوای خودتو گول بزنی؟تا هر وقت به خودت دروغ بگی یه چیزی مثه پشه تو مغزت صدا

میده و آرومت نمی ذاره ، مطمئن باش ، هیچ وقت کاملا احساس رضایت نمی کنی.

پ.ن۲:برای نجات از این زندگی دروغین به زمان نیاز دارم.

پ.ن۳:از بس منتظر تو موندم فهمیدم انتظار کشیدن سخته.

 

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط من|
۱۳۷۱/۲/۱۶  ، ساعت ۱۱:۳۰شب :

یه شب طوفانی و بارونی ، تند و تند رعد و برق میزنه و . . . به دنیا خوش اومدی "من" کوچولو . . .

شاید وضعیت جوی- لحظه ی تولدمون روی شخصیتمون تاثیر می ذاره ، شاید روح متلاطم منم از اون

شب نشات میگیره .

پدرم شب تولدم یه متن خیلی قشنگ واسم نوشته بود که همین چند سال پیش واسم خوندش خیلی

لذت بخشه که یه متن زیبا برای شما نوشته بشه به افتخار بودنت و من این حس رو تجربه کردم .

متشکرم پدر.

سال ۱۳۷۵:

تو این سال به من خوندن نوشتن یاد دادن ، جدول ضربم حفظ کردم بعدا خیلی بهم کمک کرد،مثل

بقیه ی کلاس سومیا وقتمو رو حفظ کردن جدول ضرب نمی ذاشتم یا وقتی همه ی کلاس اولیا داشتن

الفبا یاد می گرفتن من کتاب می خوندم ، متشکرم مادر و پدر.

سال ۱۳۷۶:

یه مربی تو مهد کودک داشتم الان هر کاری می کنم اسمش یادم نمیاد اما قیافه ش یادمه یعنی یه

چیزی محوی تو ذهنمه اما وقتی بهش فکر می کنم یه حسه خوبی پیدا می کنم خیلی مهربون بود

مرسی خانوم مربی- مهربون.

کلاس اول ، دوم ، سوم ، چهارم ، پنجم و دبستان تموم شد و بعدش راهنمایی اینجام باید از یکی یه

تشکر ویژه کنم : دبیر ادبیات سال سوم راهنماییم خانوم - محمدی واقعا ممنونم تو کلاساش نظرم

در مورد خیلی چیزا عوض شد ، به خیلی چیزای جدید فکر کردم ، مسیر زندگیم خیلی تغییر کرد

کلاساش فقط درس نبود یعنی بیشتر از درس کلاس بحث بود و تبادل نظر ، شما فوق العاده این خانوم.

و بعد من اومدم دبیرستان .

دی ماه - سال ۱۳۸۵ : به طور جدی گیتارو شروع کردم و استادمم یکی دیگه از آدمای تاثیر گذار تو

زندگیمه ، با اون طرز فکر عجیبش!متشکرم استاد.

اردیبهشت ۱۳۸۷ : تو اردیبهشت شناختمت ، و تا دی ماه چیزای زیادی یاد گرفتم ، و نظرم در مورد خیلیا

عوض شد. ازت متشکرم.

میبینی "من" خیلیا تو زندگیت بودن و هستن که رو زندگیت تاثیر گذاشتن و خیلیا ی دیگه رو هم باید

ملاقات کنی ، ۱۷ سال گذشت از اون شب طوفانی و مسیر پر پیچ و خمی رو اومدی سختیای زیادی

تحمل کردی و تنهاییای زیادی ، و زندگی هنوز ادامه داره و سختیای دیگه ایم هستن و همین طور

خوشیای زیادی .

برو تو دریای زندگی ، غرق شو.

تولدت مبارک.

پ.ن۱:این پست شاید یکی از طولانی ترین پستای من بود اما فکر نکنین من خود شیفته م ، یه نگاه

دیگه بندازین سه چهارمش تشکر بود.

پ.ن۲:صعود بارسلونا هم مبارک.

پ.ن۳:تولدم دوباره مبارک.

پ.ن۴:از امیر متشکرم که منو به این بازی وبلاگی دعوت کرد هر چند این بیشتر تشکر نامه شد تا در

 مورد زندگی خودم، اما فقط به خاطر این متشکر نیستم متشکرم چون بلاگر خوبی هستی .

پ.ن۵:من هم سلمان و صلح سپید و آقای ربیعی  و پسر خوانده رو به این بازی دعوت میکنم.

نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط من| |
 

 

                                     تولدم       مبارک.

 

 

پ.ن:ویژه نامه احتمالا واسه امشب نمی رسه.

نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط من|